آرین ستاری

درباره

یاد و خاطره آرین برای همیشه با ما خواهد بود.

این وب‌سایت یادبود به یاد آرین عزیز ما، که در ۱۳ آبان ۱۳۸۳ در تهران، پسر دوم بیژن ستاری و اعظم حسینی متولد شد، ایجاد شده است. او در روز شنبه، ۸ شهریور ۱۴۰۴ در سن ۲۰ سالگی درگذشت.

شناختن آرین به معنای دوست داشتن عمیق او بود. بودن در کنارش لذت‌بخش بود و او یک انسان فوق‌العاده بود. یادش گرامی باد.

ما او را برای همیشه به یاد خواهیم داشت.

«فاصله زخم شده بر دلم از بی خبری
به کجا میرسد این کوچه‌های دربدری
یا که باید نفست در دل خود حبس کنم
یا که در خواب من آیی و مرا هم ببری»

گالری
عکس‌ها
?????????????
????????????
????????????
????????????
????????????
????????????
????????????
????????????
????????????
ویدیو‌ها
صدا‌ها

This is just a placeholder to help you visualize how the content is displayed in the tabs. Feel free to edit this with your actual content.

دستآوردها
https://irancoffeeschool.com/%D8%A2%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87%D8%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%B4%D8%A7
زندگینامه

آرین ستاری در روز ۱۳ آبان ۱۳۸۳ چشم به جهان گشود. او از همان سال‌های نخست زندگی، علاقه فراوانی به یادگیری و پیشرفت داشت و در طول دوران رشد خود مهارت‌های متعددی از جمله شنا، فوتبال، والیبال، زبان انگلیسی، اسکیت، اسکی روی برف و باریستایی را آموخت. تلاش و پشتکار او سبب شد که در بسیاری از این زمینه‌ها موفق به کسب مقام، مدال و گواهینامه‌های معتبر شود.

آرین دوران دبیرستان خود را در رشته علوم تجربی سپری کرد و با کسب معدل مطلوب، توانایی و جدیت خود را در مسیر تحصیل به نمایش گذاشت. پس از آن، علاقه خود را در رشته معماری دنبال کرد و در سال دوم تحصیل این رشته، مهارت‌های تخصصی مورد نیاز را فراگرفت. او همواره با روحیه‌ای مسئولیت‌پذیر و مهربان، دانش و تجربیات خود را با هم‌مسیرانش به اشتراک می‌گذاشت و در پیشرفت آنان نیز نقش مؤثری داشت.

آرین در کنار تحصیل، به‌عنوان کارآموز و معمار جونیور در یک شرکت مشغول به فعالیت بود و با اشتیاق فراوان به یادگیری، کسب تجربه و ساختن آینده‌ای روشن می‌پرداخت.

سرانجام، در شب ۸ شهریور ۱۴۰۴، زندگی زمینی او به پایان رسید و دیده از جهان فروبست. یاد و خاطره او همواره در قلب خانواده، دوستان و تمامی کسانی که از حضورش بهره‌مند شدند، زنده و جاودان خواهد ماند.

9 Comments on “آرین ستاری”

  1. زمستون تنم بی جون بی جون
    من اینجا یخ زدم اما تو مثل من زمستونی نداری
    چه سخته مرگ گل برای گلدون
    بیا بازم بهار من که بسه لحظه چشم انتظاری

  2. امروز چهل روز شد که نیستی
    حقیقتا من هنوز باورم نمیشه
    این دنیا که بت خوش نگذشت
    امید وارم اونجا حالت بهتر باشه عزیزم
    اروم بخوابی💔

    خداحافظ‌ رفیق‌ بچگی🥀

  3. هنوز باورش سخته. تو با مهربونی و خنده‌های قشنگ ردّی گذاشتی که پاک نمی‌شه… توی خاطره‌هامون، حرف‌هامون، و جاهایی که بودی و هنوز بوی حضورت مونده.
    شاید دیگه نباشی، اما نوری که ازت موند هنوز گرمه و همیشه تو قلبم زنده‌ست پسر جون.

    هر سبزه که می‌روید از آن خاک عزیز
    یاد تو در اوست، ای رفته ولی مانده‌ هنوز.

  4. همه می‌گن زمان همه‌چیزو درست می‌کنه، اما من نمی‌خوام درست بشه.
    نمی‌خوام این دلتنگی رو ازم بگیرن.
    چون دلتنگی یعنی هنوز یه چیزی از تو توی من زنده‌ست.
    یعنی هنوز بین من و تو، یه نخ ناپیدا کشیده شده که حتی مرگ هم نتونسته پاره‌ش کنه.

    گاهی شب‌ها حس می‌کنم اینجایی…
    باد که از پنجره میاد، یا صدای ماشین از دور، یا یه عطر آشنا.
    همه‌ش می‌گن اتفاقیه، اما من می‌دونم نیست.
    تو بلدی آروم برگردی، بی‌صدا، فقط برای چند ثانیه.
    انگار می‌خوای مطمئن شی هنوز یادته، هنوز حس‌ت می‌کنم.

    و می‌دونی؟ حس‌ت می‌کنم.
    نه مثل یه خاطره، نه مثل یه رؤیا
    مثل یه حضور واقعی، درست کنار قلبم
    دلم برات تنگ شده مراقب خودت باش همونطور که همیشه میگفتی مواظب خودت باش:)

  5. امروز در فطعه ای بودم که ناگهان چشمم افتاد به قبر سرد این پسر عزیز چشمم افتاد به عکسش حالم خراب شد معصومیت نگاهش ضربان قلبم تند کرد صدای لرزون مادرش توجهم جلب کرد جویای حالش شدم همین که سرگذشتش شنیدم سرجام میخکوب شدم بااینکه خودم درغم ازدست دادن عزیزی بودم اما انگار غم خودمو فراموش کردم چندبار رفتم اومد فاتحه خودنم با مادرش حرف زدم بغلش کردم اما اروم نشدم حال خرابی پیدا کردم هنوزم از ذهنم بیرون نمیره یه جون عزیز زیبا معصوم با شجاعتش پر کشید استوره ای بود که دیده نشد بارکد کنار سنگ قبرش دیدم اسکن کردم عکسش دیدم ازبچگی تا بزرگسالی
    الانم این صفحه دارم مینویسم عزیز ازدست رفته یادت درقلبم هست هربار اونجا بیام کنارت خواهم بود روحت شاد یادت گرامی برامون دعا کن

  6. من تورو وقتی شناختم ک عزیز خفته ام رو کنار تو خاک کردیم. (جاوید نام مهدی جعفری)
    وقتی مادرت از تو میگف خیلی شبیه مهدی بودی… مثل اینکه واقعا فرشته هایی ک از جنس نور هستن خیلی زود پر میکشن می‌رن ،شما ک جاتون خوبه این ماییم ک دلتنگ شما هستیم عزیزان آسمانی 🤍
    راهتون پر نور و مسیرتون جاوید
    ما ادامه داریم ✌🏾

  7. آرین…

    از زبان مادری که هنوز با پسرش حرف می‌زند

    آرین جان…

    امشب آمده‌ام با تو حرف بزنم…

    نه با سنگی که نامت روی آن نوشته شده، نه با عکسی که قاب گرفته‌ام، بلکه با خودِ تو… با همان آرینی که هنوز در قلب من نفس می‌کشد.

    پسرم…

    یک سال است که همه به من می‌گویند: «زمان می‌گذرد…»

    اما آنها نمی‌دانند برای مادری که فرزندش را از دست داده، زمان نمی‌گذرد…

    زمان، فقط روزهای نبودن را یکی‌یکی روی دلش می‌نشاند.

    آرین من…

    من امروز نمی‌خواهم از رفتنت بگویم؛ می‌خواهم از بودنت بگویم.

    از اینکه چه پسری داشتم…

    پسری با طینتی پاک، با قلبی که برای مهربانی هیچ‌وقت دنبال دلیل نمی‌گشت.

    تو از آن آدم‌هایی بودی که اگر می‌توانستی درد کسی را کم کنی، حتماً دستت را جلو می‌بردی.

    تو فقط آدم‌ها را دوست نداشتی… تو دل‌رحمِ تمام موجودات بودی.

    گربه‌ای که در خیابان می‌دیدی، برای تو فقط یک حیوان نبود؛ یک جان بود، یک موجود تشنه و گرسنه بود که باید سهمی از محبت تو می‌گرفت.

    و من، هر بار که این مهربانی‌هایت را می‌دیدم، در دلم می‌گفتم:

    «خدایا… چه قلب بزرگی به من امانت داده‌ای.»

    آرین جان…

    تو مردم را دوست داشتی.

    نه برای مقامشان، نه برای دارایی‌شان، نه برای ظاهرشان…

    برای انسان بودنشان.

    و من به این ویژگی تو افتخار می‌کنم.

    به اینکه قلبت جای کینه نبود.

    به اینکه هنوز در این دنیای شلوغ و سخت، پاک ماندی.

    وطن را هم دوست داشتی…

    وطن برای تو فقط یک واژه نبود؛ یک حس بود، یک ریشه بود، یک عشق بود.

    تو ایران را با تمام زیبایی‌ها و دردهایش دوست داشتی؛ مردمش را دوست داشتی، سرزمینت را دوست داشتی و دلت می‌خواست آدم‌های این سرزمین روزهای بهتری داشته باشند.

    پسرم…

    من همیشه به تو می‌گفتم که انسان بودن بزرگ‌ترین هنر دنیاست.

    و تو، بی‌آنکه بدانی، به من نشان دادی که هنوز می‌شود در این دنیا پاک بود، مهربان بود، مردم را دوست داشت و دل کسی را نشکست.

    آرین…

    تو فقط با حرف‌هایت خاطره نساختی؛ با زندگی‌ات ساختی.

    با پیانویی که می‌نواختی، با رویاهایی که در سر داشتی، با معماری که می‌خواندی، با ورزش‌هایی که عاشقشان بودی، با شور جوانی‌ات، با خنده‌هایت، با شیطنت‌هایت، با آن قلبی که همیشه برای زندگی بزرگ بود.

    من هنوز گاهی چشم‌هایم را می‌بندم و خیال می‌کنم در را باز می‌کنی…

    می‌گویی:

    «مامان…»

    و من، مثل تمام مادرهای دنیا، فقط یک جواب دارم:

    «جانِ مامان…»

    آه آرین…

    نمی‌دانی همین یک کلمه چقدر برای من دلتنگی دارد.

    جانِ مامان…

    تو جانِ من بودی.

    و هیچ مادری برای نبودنِ جانش هیچ‌وقت عادت نمی‌کند.

    امروز یک سال گذشته…

    اما من هنوز با جای خالی تو حرف می‌زنم.

    هنوز برایت دعا می‌کنم.

    هنوز گاهی چیزی می‌بینم و ناخودآگاه می‌گویم: «این را آرین دوست داشت…»

    هنوز وقتی گربه‌ای را می‌بینم یادت می‌افتم…

    وقتی صدای پیانو می‌آید، قلبم می‌گیرد…

    وقتی جوانی را می‌بینم که با شوق از آینده‌اش حرف می‌زند، با خودم می‌گویم:

    «این می‌توانست آرین من باشد…»

    پسرم…

    من نمی‌خواهم تو را فقط با اشک به یاد بیاورم.

    می‌خواهم هر جا نامت می‌آید، از مهربانی‌ات بگویم.

    از پاکی‌ات.

    از مردم‌دوستی‌ات.

    از عشق تو به وطنت.

    می‌خواهم بگویم:

    آرین، یک پسر معمولی نبود؛ قلبش معمولی نبود.

    او از آن آدم‌هایی بود که شاید عمرشان کوتاه باشد، اما اثرشان بلندتر از عمرشان ادامه پیدا کند.

    تو رفتی، اما مهربانی‌ات نرفت.

    تو رفتی، اما قلب پاکت در خاطره ما ماند.

    تو رفتی، اما هر کس که روزی از محبت تو سهمی گرفت، بخشی از تو را با خودش به زندگی برد.

    و من، مادر تو، به این افتخار می‌کنم.

    به اینکه یک روز خداوند تو را به من داد.

    به اینکه سال‌ها صدایت را شنیدم، دستت را گرفتم، بزرگ شدنت را دیدم، موفقیت‌هایت را دیدم، رویاهایت را شنیدم…

    و اگرچه امروز دلم از نبودنت می‌سوزد، اما در عمق این سوگ، یک حس دیگر هم دارم:

    افتخار.

    افتخار به اینکه مادر آرین بودم.

    و هستم.

    چون مادر بودن با رفتن فرزند تمام نمی‌شود.

    مادر، بعد از رفتن فرزندش هم مادر می‌ماند…

    فقط آغوشش بی‌صاحب می‌شود.

    فقط دست‌هایش دلتنگ می‌شوند.

    فقط قلبش یک جای خالی پیدا می‌کند که هیچ‌کس نمی‌تواند پرش کند.

    آرین جان…

    اگر صدای من به آسمان می‌رسد، امشب فقط می‌خواهم بدانی:

    مامان هنوز دوستت دارد.

    بیشتر از دیروز، کمتر از فردا…

    و اگر تمام دنیا یک روز تو را فراموش کند، من فراموشت نمی‌کنم.

    اگر سال‌ها بگذرد، من باز هم نامت را با همان عشق صدا می‌کنم.

    آرین…

    پسر مهربان من، پسر پاک من، پسر مردم‌دوست من، پسر ایران‌دوست من، پسر عزیز من…

    تو برای من فقط یک خاطره نیستی.

    تو بخشی از جان منی.

    و من تا آخرین نفس، مادر تو خواهم بود.

    بخواب آرام، پسرم…

    اگرچه آغوش من دیگر به تو نمی‌رسد، اما دعای مادرت هر شب راه آسمان راپیدا می‌کند.

    و من باور دارم جایی آن بالا، در روشنایی، روح پاک تو آرام گرفته است.

    و شاید یک روز، وقتی دوباره همدیگر را دیدیم، من فقط تو را در آغوش بگیرم و تمام این یک سال را با یک جمله تمام کنم:

    «آرین جان… مامان خیلی دلتنگت بود… اما به تو افتخار می‌کرد، می‌کند، و تا ابد خواهد کرد.»

    روحت آرام، پسر آسمانی من…

    آرینِ من، نامت در قلبم، مهرت در جانم، و یادت تا ابد زنده خواهد ماند.

  8. به نام خدایی که عاشقانش را تنها نمی‌گذارد

    خدایا…

    امروز دوباره بیست‌وپنجم شهریور است…

    همان روزی که سه سال پیش،
    آرینِ من را بردند…

    به جرم آزادی‌خواهی،
    به جرم وطن‌دوستی،
    به جرم آن‌که «زن، زندگی، آزادی» را فریاد کرده بود…
    و من،
    مادرش،
    سی ساعت و اندی،
    در جست‌وجوی صدایش،
    در جست‌وجوی رد پایش،
    در میان ترس و بی‌خبری،
    هر لحظه هزار بار مردم و زنده شدم.

    خدایا…
    آن شب‌ها را تو دیدی.
    تو دیدی مادری را که نمی‌دانست فرزندش کجاست.
    تو اشک‌هایی را دیدی که هیچ‌کس ندید.
    تو اضطراب قلبی را شنیدی که هیچ گوشی توان شنیدنش را نداشت.

    و سرانجام،
    پس از سی ساعت و اندی،
    صدایش آمد…

    گفت:
    «مامان… من در زندان بزرگم.»

    اما این پایان رنج نبود…
    آغاز روزهایی بود که جسم آرین را به بند کشیدند،
    اما نتوانستند روحش را به بند بکشند.

    شکنجه‌اش کردند…
    آزردندش…
    اما نتوانستند آزادی را از قلبش بگیرند.

    سه سال گذشت…

    و سرانجام،
    در هشتم شهریور ۱۴۰۴،
    آرین شمسِ من،
    جاویدنام شد.

    خدایا…

    من مادر بودم…
    و او فرزند من.

    اما آرین به من گفت:

    «مامان، من عاشقتم…
    اما عشق اول من خداست.
    رهام کن برم…»

    آن روز شاید نفهمیدم
    که این جمله،
    آخرین گفت‌وگوی پسرم با مادرش خواهد بود.

    او تو را می‌خواست…
    هر روز،
    بارها و بارها،
    از تو می‌خواست که او را به وصال معشوقش برسانی.

    و تو…

    آنگاه که زمانش رسید،
    دعوتش کردی.

    آرین رفت…

    اما خدایا،
    من چه کنم؟

    من که مادرش بودم،
    من که با نفس‌هایش نفس می‌کشیدم،
    من که صدای قدم‌هایش برایم موسیقی خانه بود،
    من که هنوز در هر گوشه خانه،
    منتظر آمدنش هستم…

    تو گفتی:
    «ما آرین را برای خود آفریده بودیم،
    و اکنون زمان بازگشتش به سوی ما رسیده بود.»

    خدایا…

    اگر آرین را برای خود آفریده بودی،
    پس چرا دل مرا این‌گونه به او گره زدی؟

    اگر او امانت تو بود،
    چرا وقتی امانت را پس گرفتی،
    تمام وجود مرا هم با خود نبرد؟

    من بنده توأم…
    و می‌دانم آنچه را تو می‌خواهی،
    حکمت است؛
    حتی اگر عقل من از فهم آن عاجز باشد.

    اما من مادر آرینم…

    و مادر،
    با نبودن فرزندش،
    چگونه باید زندگی کردن را یاد بگیرد؟

    خدایا…

    وقتی آرین دست‌هایش را به سوی تو بلند کرد،
    تو ندای او را شنیدی…

    این منم،
    همان مادرِ دل شکسته،
    همان بنده‌ی حقیر،
    که دست‌هایش را به سوی تو بلند کرده است.

    من هم با تمام وجود صدایت می‌کنم:

    خدایا…
    صدای مرا هم بشنو.

    نه از تو گله دارم،
    نه می‌خواهم حکمتت را زیر سؤال ببرم…

    فقط دیگر توان این همه دلتنگی را ندارم.

    خدایا،
    اگر قرار است این فاصله میان من و آرین
    تا روزی ادامه داشته باشد که خودت مقرر کرده‌ای،
    پس به من توان بده…

    به من صبری بده
    که از جنس صبر بندگانت نیست؛
    صبری از جنس نور،
    از جنس ایمان،
    از جنس همان عشقی که آرین به تو داشت.

    کمکم کن
    در این سال‌های باقی‌مانده،
    نام آرین را با اشک نگویم؛
    با افتخار بگویم.

    کمکم کن
    وقتی دلم برایش می‌گیرد،
    بدانم که او در آغوش توست.

    و اگر روزی،
    زمانِ بازگشت من نیز فرا رسید،
    مرا با قلبی آرام
    و دستی پر از عشق،
    به سوی خودت فرا بخوان…

    و آن روز،
    اگر شایسته‌ام دانستی،
    مرا به جایی ببر
    که آرین آنجاست…

    جایی که دیگر
    هیچ مادری
    برای فرزندش گریه نمی‌کند…

    جایی که هیچ زندانی،
    هیچ شکنجه‌ای،
    هیچ گلوله‌ای،
    هیچ فاصله‌ای،
    و هیچ «نبودنی»
    معنایی ندارد.

    خدایا…

    آرین،
    شمسِ من بود…

    اما امروز می‌فهمم
    که شاید نامش «شمس» بود
    تا یادم بماند
    حتی وقتی خورشید را نمی‌بینم،
    نورش هنوز هست.

    او رفت،
    اما مهربانی‌اش ماند…

    وطن‌دوستی‌اش ماند…

    آزادگی‌اش ماند…

    عشقش به انسان‌ها ماند…

    عشقش به حیوانات ماند…

    و مهم‌تر از همه،
    عشقش به تو ماند.

    پس خدایا…

    من آرین را به تو سپردم؛
    همان‌طور که روزی
    تو او را به من سپرده بودی.

    فقط یک خواهش دارم…

    مرا در این فاصله تنها نگذار.

    هر وقت دلم برای آرین شکست،
    تو کنارم باش.

    هر وقت دلم خواست صدایش کنم،
    تو صدایم را بشنو.

    هر وقت توان ادامه دادن کم شد،
    یادم بیاور که
    من مادرِ پسری هستم
    که برای آزادی،
    برای وطن،
    برای انسانیت،
    و برای باورهایش ایستاد.

    و به من بگو:

    «مادر…
    پسرت نزد من است.
    آرام باش…
    او گم نشده است.
    او به خانه برگشته است.»

    خدایا…

    تا آن روز،
    دستم را رها نکن.

    من به وعده تو ایمان دارم…

    و باور دارم
    عشقی که در این دنیا
    میان من و آرین آفریدی،
    آن‌قدر بزرگ است
    که هیچ مرگی
    قادر به پایان دادن به آن نیست.

    آرینِ من…

    پسرم…

    شمسِ من…

    تو رفتی،
    اما من هنوز
    با عشق تو نفس می‌کشم.

    و تا آخرین نفس،
    نامت را
    نه با سوگ،
    که با افتخار
    بر زبان خواهم آورد.

    **خدایا…
    آرین را به تو سپردم؛
    و خودم را نیز به تو می‌سپارم.

    فقط مرا تا روز دیدار،
    در پناه عشق خودت نگه دار.**

    آمین…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *